ماندگارم

 

قاتل لحظاتم تو را دوست میدارم چون کشت شدن

را اسان ساختی در زیر این اسمان اشکایم

زمین را میلرزاند من قربانی

این زمان بودم چرا با من....

اینگو کردی به پایت....

سوختم ولی تو نساختی

با تو ماندگارم

 دل نوشته ای احمد محسن بیگی

حس

 

این چه حسی هست حسی که من در غم در امیخت میکند

حس با تو بودن یا عاشق بودن تو برایم با قیست

دوست دارم ای صبوری

که من را به پای

او  تا به اینجا

گشاندی

دل نوشته ی از احمد محسن بیگی 

شاخه گل شکسته

 

 

شاخه گلی شکسته

از دل مردم گذشته

مردم اون لح کردن  چشم به انتظار نشسته

دور از چشای مردم مونده تنها بی کس

دلش از عاشقش شکسته منتظر امید نشسته

شاید کودکی من رو دید

 گل برگ هایم رو جمع کرد برد  

در دفتر خاطرات تو ریخت

تا من تو دفتر خاطرات موندنی شم

ولی عمر این دفتر مثل این شاخه ای گل  نیست  

ولی بوی از من میده بوی شاخه گلی شکسته

اره قدم کوتاه هست ولی گلم به زیبای اسمان

من رو لح کردید من رو بچینید تا کمتر درد زجر بکشم

اینجوری کمی با تو خواهم بود تا کمتر درد بکشم

من رو بچین جدا شدن  برام مرگ نیست

شاید تو یاد تو بمونم

دل نوشته ای احمد محسن بیگی

 

میوه ی اشک

 باید گریست تا شاخه های محبت گل دهد

 باید گریست تا شکوفه محبت بر شاخه ها دیده شود

باید گریست تا در عمق دل جای برای دوست پیدا شود

 باید گریست تا توانست با تو بودن را تجربه کرد

میگریم به پایت ای دوست

  تا از اشکایم درختی از محبت بر پایت رشت کند

 سایه محبت بر سرت نشیند از میوه های اشکم بخور

چون همیش از غم غصه تو برای تو گریستم

دلنوشته ی احمد محسن بیگی