رگ های من


تو در رگ های وجود من هستی

چند روز است که میگذرد ولی تو را ندیدم

میزنم تیغ بر شاه رگم تا تو را در رهگذر رگم ببینم

اری تو در وجود منی ولی جاری هستی میتوانم تو را در وجودم ببینم

لبخندی میزنم بر لحظات جاری با چشم های اشک الود تو را میبینم و به رفتنت

نگاه میکنم

یاد می اورم لحظات اخر را که بغضی را که داشتم  غورت میدادم اشک نریختم تا

بتوانم تو را در وجودم نگه دارم

برای چنین روزی که دوباره تو را در میان خودم پیدا کنم

اری سلام به جنس تنهای

تنی به گرمی عشق به سردی بدن

اری الان است وقت گریه چون تو هم راهی برای برگشت نداری

روزی رفتی گفتم یک روزی میفهمی که اشتباه کردی

بدون خداحافظی خانه ام را ترک کردی

و من دوباره تو را در وجودم یافتم

از روزی  که رفتی دلم میگرفت بهونه ی لحظه های خوش را

احساس عجیبی دارم حس میکنم که در کنار منی و من را در آغوش نمیگری که

گرم شوم

هر لحظه سرما را در وجودم حس میکنم

منتظر میمانم در انور تنهایی با لبخند  اول دیدنت میروم در انتظار روز دیدنت

دل نوشته ای احمد محسن بیگی

قلب شیشه ای

 

 

اولین کسی که دلم رو دید حسودیش شد

یهو گفت چه دل سالمی

به من گفت دلت رو میدی ؟ چون دلم ساده بود دادم بهش

 گفتم بیا ببینش چقدرسالم!

گفت اره ولی از همه بهتره و لذت بخش تر صدای شکستنش

 دل رو از دستش ول کرد روی زمین

 دلم شکست

خیلی ناراحت شدم

سرش فریادی کشیدم

نگاهی به من کرد گفت

این دل من برای تو

دلش رو دیدم دلی که پر از زخم بود

گفتم چرا با دل من این کار رو کردی

گفت اگر من نمیکردم

 دلت تو از دل من بدتر میشد

با دستاش دلم رو جمع کرد بهم داد

به خاطر شکسته های دل من دستاش زخمی شده بود

دستاش رو تو دستام گرفتم

به خون هاش نگاهی کردم گفتم: چرا خودت رو اذیت میکنی؟

باز نگاهی به من کرد گفت این درد...

دردعشق 

درد عشــــــــــــــق

دل نوشته ای احمد محسن بیگی