قایق

دلم شد صدوقی برای اسرار دیگران . خودم شدم تگیه گاهی برای بی کسان .میموه ام شد برای گرسنگان . شاخه هایم شد سایه ای برای خستگان . تنم شد دفتر دردلی برای دل شگستنه گان .
از اون همه داشتن مونده تنه ای خشک برای من . تو تنها کسی هستی که هنوز اینجا تنهای بیا از تنم بساز قایقی برو انجای که همه هستن بزن به دریا بی کسی .برو به ساحل غم انجا پیدا میکنی کسی . منم میشوم ان قایق که کسی خواست بر من نشیند پارو بزند برو بر روی دریایم که از همه بی کس ترم .این همه برای ان بودم اخرم ماندم بی کس . میخواهم من را دریایم رها کنی تا سر گردان شوم شاید روزی اسم بر دیواری از دوستام حک شود.من بی کس روزگارم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 11:32 توسط ahmad
|
سلام به وبلاگ من خوش امدید